Never Understand

… و هرگز نمی دانند
۲۶ فروردین ۸۹

باران و باد و برگ و باغ
نبارید و وزید و افتاد و مرد
هیچ پاییز را یادت هست؟

پ.ن: روزای بارونیه فروردین.



۰۵ اسفند ۸۸

آنروز که؛
زمانه ی بی رحم و بی گذشت
از دشت ما می گذشت
تو را برد و دیگر برنگشت
ای خواب های آرام کودکی



۰۱ دی ۸۸

در دور دست دود اندود اندوه و درد
زمستان نعمتی ست
همچون نو عروسی پیر
که سپید است
گرچه سرد

پ.ن: زمستون … مبارک.



۱۲ آبان ۸۸

چه ساده بودیم که نفهمیدیم
این درختان تنومند
با آن لبخندهای بهاری شان
چوبه های داری هستند
که به وقت پاییز
سر از تک تک برگ ها می زنند

و اینچنین است غم باران
به وقت پاییز



۲۳ شهریور ۸۸

زمین از آن ما نبود و
زمان نیز هم

روزهای کار بود و
کار ما انبار انبانه دان دنیا

تا آن روز که مرگمان؛
مجال مرثیه خوانان اجاره ای شود و
میهمان معده ی گورستان

تا آن روز که مرگمان؛
این میراث به جای مانده از انبوه مردگان
سهم مان شود

زمین از آن ما نبود و
زمان نیز هم

و ما غافل از این
گرم کار انبار انبانه دان دنیا بودیم
و شعری نسرودیم
از فرصت کوتاه طلوع
به وقت سحر

پ.ن: شب شعر قدر من



۰۱ مرداد ۸۸

توی تاریکی این ابهام واسه چی که چرا
یه چیزی توی من هی دنبال یه چیزه دیگه میگرده
میخوام بالا بیارم انگار؛ حقیقت رو
دلم روشنه اخه …

“مگه زوره
به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده
موش کورم که میگن دشمن نوره به تیغ تاریکی گردن نمیده”

شاملو



۲۰ خرداد ۸۸

میان سنگ ریزه های پیاده روهای شهر من
رازی نهفته است
که تنها من و کفش هایم آن را میدانیم
به هنگام باران

پ.ن: غروب بارونیه خرداد



۱۶ خرداد ۸۸

نه نردبان ها می رسند به آسمان ها و
نه بوسه هایمان به پایان
که پاهای عمرمان “کوتاه” است

پس سراسر سر بر بستر رویا نگذاریم و
زاده ی روز باشیم و
زمان را زندگی کنیم
“کوتاه”؛ چون نیلوفر های مرداب

پ.ن: هنوز هوا بهاریه و “من چه سبزم امشب”.



۰۹ خرداد ۸۸

کشید
دست بر گیسوان پریشان زمین
با سرانگشتان باران اش
تا غم از قامت درختان و
چرک از چهره پرندگان
برگیرد

و کشید
صبر سخت خدایی را



۱۶ اردیبهشت ۸۸

تسکین قرص ها در تسلای بغض ها؛
- از دردها که بگذریم دنیا زیباست.

اما

بی وزنی ‌پرواز در ترازوی دارایی؛
- از دنیا که بگذریم دردها بی معناست.