

Never Understand
… و هرگز نمی دانند
ماه از گناه سیاه شب می گذشت و به زیر ابری می رفت،
و ما از کنار خویش؛
به زیر حجم خالی خاطراتمان.
تا این شب بی چراغ را،
بی غرامت،
سحر کنیم.
پ.ن: برای فروغ، که می گفت: ما هرچه را که باید/ از دست داده باشیم، از دست داده ایم/ ما بی چراغ به راه افتادیم/ و ماه، ماه، ماده ی مهربان، همیشه در آنجا بود/ در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی/ و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها میترسیدند/ چقدر باید پرداخت.
و ماییم
که مرگ را از مردگان به ارث میبریم
بی کم و کاست
که این گرانبهاترین داشتهیمان است
در روزهای سخت قضاوت و قساوت
و ما – من و شما
خوب میدانیم
که چه زیباست
آن شب ِ همآغوشی با خاک
اگر پنداشته باشیاش از پیش
عریان ِ عریان
پ.ن: برای ستاره (حامده)
با صدایی از پس ِ کودکانهترین واژهها
- که پاکند و بیریا
و با دستانی خالی
- که این روزها
ندارم جز تو
هیچ گرانبهایی
و با چشمانی از اشکهای پنهان
- که گویی روزگار
انگشت بر گلویم میفشارد
و با خویشتن ِ خویش
- که تو باشی
اینچنین میگویم
- به نجوا
که دوستت دارم
چون آن سالی که گذشت
پ.ن: برای نازنین – به بهانهی اولین سالگرد یکی شدن
خوب میدانم
که از میان آن همه ستاره
آنکه دورتر بود؛
بیشتر بود، نزدیکتر بود
آخِر مهم این بود، که بود
چونان ستارهی سهیلی
که بود و نبود
و خوب میدانی
که نیلوفر، آن گل پر راز
که ریشه در آب دارد و سر به آفتاب
چه تنهاست
میان آن آبهای مرده
و چه زیباست
میان آن برگهای سبز و سر سپرده
که بودند، هر آنجا که هست
چون دامانی پاک
و خوب میدانند
یکی بود
اگرچه نبود
و این تمام عشق است!
پ.ن: برای سهیل؛ دوستم.
همه میتونن؛
.
.
.
راجع به اینکه توی هند مردم فقیر ان!
راجع به اینکه توی پاکستان مردم بی فرهنگ ان!
راجع به اینکه توی عربستان مردم کثیف ان!
راجع به اینکه توی افغانستان مردم احمق ان!
راجع به اینکه توی ایران مردم دروغ گو ان!
راجع به اینکه توی عراق مردم همدیگرو میکشن!
راجع به اینکه توی فلسطین مردم گرسنه ان!
راجع به اینکه توی اتیوپی مردم تشنه ان!
راجع به اینکه توی هلند مردم همجنسگرا ان!
راجع به اینکه توی آلمان مردم مغرور ان!
راجع به اینکه توی ایتالیا مردم بد رانندگی میکنن!
راجع به اینکه توی انگلیس مردم تجمل گرا ان!
راجع به اینکه توی ونزوئلا مردم تنبل ان!
راجع به اینکه توی برزیل مردم بی قید ان!
.
.
.
بدون مکث ساعت ها حرف بزنن، قضاوت کنن و نظر بدن.
اما همه نمیتونن؛
تنها یه جمله ی واضح و معنی دار درباره خودشون بگن.
پ.ن: من به این میگم یه بیماری واگیر دار.
باران و باد و برگ و باغ
نبارید و وزید و افتاد و مرد
هیچ پاییز را یادت هست؟
پ.ن: روزای بارونیه فروردین.
آنروز که؛
زمانه ی بی رحم و بی گذشت
از دشت ما می گذشت
تو را برد و دیگر برنگشت
ای خواب های آرام کودکی
در دور دست دود اندود اندوه و درد
زمستان نعمتی ست
همچون نو عروسی پیر
که سپید است
گرچه سرد
پ.ن: زمستون … مبارک.
چه ساده بودیم که نفهمیدیم
این درختان تنومند
با آن لبخندهای بهاری شان
چوبه های داری هستند
که به وقت پاییز
سر از تک تک برگ ها می زنند
و اینچنین است غم باران
به وقت پاییز
زمین از آن ما نبود و
زمان نیز هم
روزهای کار بود و
کار ما انبار انبانه دان دنیا
تا آن روز که مرگمان؛
مجال مرثیه خوانان اجاره ای شود و
میهمان معده ی گورستان
تا آن روز که مرگمان؛
این میراث به جای مانده از انبوه مردگان
سهم مان شود
□
زمین از آن ما نبود و
زمان نیز هم
و ما غافل از این
گرم کار انبار انبانه دان دنیا بودیم
و شعری نسرودیم
از فرصت کوتاه طلوع
به وقت سحر
پ.ن: شب شعر قدر من
