Never Understand

… و هرگز نمی دانند

میراث


در تاریکی گورستان
آنجا که دختران آب و آفتاب
مرگ را به ارث می‌برند از پدرانشان
به بهایی گران و گزاف
چون انبوه مردگان بر مسلخ صلح
مردی نشسته
شکسته قامت و شکیب
فروتن
بر فراز دانایی
و اوست
که همزاد ذات آزاد باد
دست می‌افشاند
تا برگیرد
سایه را از تن آب و
ابر را از تن آفتاب

آری
آنجاست
جوانمردی
با موهایی سپید

پ.ن: نه نبود، هیچوقت نبود … اما خیالِ بودنش که قشنگه.

Comments are closed.