This entry was posted on شنبه, فروردین ۲۴م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۱۴ ق.ظ and is filed under دسته بندی نشده. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. Both comments and pings are currently closed.


Never Understand
… و هرگز نمی دانند
میراث
در تاریکی گورستان
آنجا که دختران آب و آفتاب
مرگ را به ارث میبرند از پدرانشان
به بهایی گران و گزاف
چون انبوه مردگان بر مسلخ صلح
مردی نشسته
شکسته قامت و شکیب
فروتن
بر فراز دانایی
و اوست
که همزاد ذات آزاد باد
دست میافشاند
تا برگیرد
سایه را از تن آب و
ابر را از تن آفتاب
آری
آنجاست
جوانمردی
با موهایی سپید
پ.ن: نه نبود، هیچوقت نبود … اما خیالِ بودنش که قشنگه.
