This entry was posted on دوشنبه, اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۷ at ۶:۳۷ ب.ظ and is filed under دسته بندی نشده. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. Both comments and pings are currently closed.


Never Understand
… و هرگز نمی دانند
سرنا
دستمال های سفید
و دست هایمان
که به بدرقه آنچه رفتنی ست
میرقصند بر بالای سرمان
به صدای سوت قطار
آنروز که میروی
دستمال های سفید
و چشم هایمان
که به اندوه آنچه رفته است
میغلتند بر اشکهایمان
به صدای سکوت شب
آنروز که نیامدی
دستمال های سفید
و استخوان هایمان
که به درد آنچه رفته بود
میپیچند بر انداممان
به صدای سرنای مرگ
آنروز که دیگر نمی آیی
پ.ن: تهوع کلمات.
