Never Understand

… و هرگز نمی دانند

سرنا


دستمال های سفید
و دست هایمان
که به بدرقه آنچه رفتنی ست
میرقصند بر بالای سرمان
به صدای سوت قطار
آنروز که میروی

دستمال های سفید
و چشم هایمان
که به اندوه آنچه رفته است
میغلتند بر اشکهایمان
به صدای سکوت شب
آنروز که نیامدی

دستمال های سفید
و استخوان هایمان
که به درد آنچه رفته بود
میپیچند بر انداممان
به صدای سرنای مرگ
آنروز که دیگر نمی آیی

پ.ن: تهوع کلمات.

Comments are closed.