Never Understand

… و هرگز نمی دانند

اوقات


بر تن شان
عریانی شهوت مرا می پوشیدند
می رقصیدند
زیبا می رقصیدند
محتلم
از اصطکاک لزج پوست و استخوان ها
دیوانه وار می رقصیدند
آنقدر که مرا نیز
به جشن شیطان می بردند
در کابوس پریشانم
به وقت شب

اما

سحر که شد
تو را دیدم
بر بالای سرم
با لباس سپیدت
پاک و نجیب
در رویای سپیده دم
به وقت نماز

Comments are closed.