This entry was posted on جمعه, خرداد ۳۱م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۹ ق.ظ and is filed under دسته بندی نشده. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. Both comments and pings are currently closed.


Never Understand
… و هرگز نمی دانند
اوقات
بر تن شان
عریانی شهوت مرا می پوشیدند
می رقصیدند
زیبا می رقصیدند
محتلم
از اصطکاک لزج پوست و استخوان ها
دیوانه وار می رقصیدند
آنقدر که مرا نیز
به جشن شیطان می بردند
در کابوس پریشانم
به وقت شب
اما
سحر که شد
تو را دیدم
بر بالای سرم
با لباس سپیدت
پاک و نجیب
در رویای سپیده دم
به وقت نماز
