This entry was posted on جمعه, تیر ۷م, ۱۳۸۷ at ۲:۵۸ ب.ظ and is filed under دسته بندی نشده. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. Both comments and pings are currently closed.


Never Understand
… و هرگز نمی دانند
تهوع
خورشید میرود و شب آسمان را یکجا میبلعد و به نیش میکشد لته پارههای ابرها را و مستانه میخندد بر سکوت قلمرو تاریک خویش و هر جا ستارهای صدایی سر میدهد تا گمگشدهای راهش را بیابد، آنچنان باد بر گلو میاندازد تا با تکههای ابرها یکجا در دالان تاریک معدهاش هضم شوند و ناپیدا.
اما تیغهی سپید ماه در گلویش گیر میکند و همه را یکجا بالا میآورد، آنگاه که صبح میآید و آنک خورشید.
پ.ن: عصر جمعه
