Never Understand

… و هرگز نمی دانند

تهوع


خورشید می‌رود و شب آسمان را یکجا می‌بلعد و به نیش می‌کشد لته پاره‌های ابرها را و مستانه می‌خندد بر سکوت قلمرو تاریک خویش و هر جا ستاره‌ای صدایی سر میدهد تا گمگشده‌ای راهش را بیابد، آنچنان باد بر گلو می‌اندازد تا با تکه‌های ابرها یکجا در دالان تاریک معده‌اش هضم شوند و ناپیدا.
اما تیغه‌ی سپید ماه در گلویش گیر می‌کند و همه را یکجا بالا می‌آورد، آنگاه که صبح می‌آید و آنک خورشید.

پ.ن: عصر جمعه

Comments are closed.