This entry was posted on پنجشنبه, تیر ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۹:۲۱ ب.ظ and is filed under دسته بندی نشده. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. Both comments and pings are currently closed.


Never Understand
… و هرگز نمی دانند
آنجا
به چمن زار ذوق و زورق برگ های غوطه ور بر ارغوانی باد
به شوق؛ به شولای سبز سرو به بر
بنُشانی ام اگر
بدآنجا که
زمان را شمارشی نیست
در ازدحام و اضطراب پایان
بدآنجا که
تنهایی تنها تن تهی کردن از پیراهن مَنیَت است
نه انزوای زهد
بدآنجا اگرَم بنُشانی
به نشاط اگرَم بنُشانی
نشانت میدهم
شکوه عشق را
