Never Understand

… و هرگز نمی دانند

آنجا


به چمن زار ذوق و زورق برگ های غوطه ور بر ارغوانی باد
به شوق؛ به شولای سبز سرو به بر
بنُشانی ام اگر 

بدآنجا که
زمان را شمارشی نیست
در ازدحام و اضطراب پایان

بدآنجا که
تنهایی تنها تن تهی کردن از پیراهن مَنیَت است
نه انزوای زهد

بدآنجا اگرَم بنُشانی
به نشاط اگرَم بنُشانی
نشانت میدهم
شکوه عشق را

Comments are closed.